باهوش من
وسط هال دراز کشیدم و خسته از کار روزمره، می بینم که پسری مشتاق بازی و یادگیری، واسه دوری از عذاب وجدان و نگذروندن وقت به بطالت می گم:ابوالفضل مامان برو کتابت و بیار... باورم نمیشه که بره یه راست سراغ کتاب حمومش، میاره، میگیره جلوم که بخونمش، منم مات این همه داناییش میشم، ورق میزنه... به صفحه ی حموم رفتن شخصیت داستان میرسیم... می گم:ابوالفضل من با بابا میره حموم، آب بازی... با اشتیاق میره به سمت حموم... و من انگشت به دهان...
دیروز با مکافات فراوان تونستم ناخنهای پا و دست راستتو بگیرم... بلال هم خوردی زیرشون سیاه شده... می خوام با زبون خوش بهت بفهمونم که ناخنهای بلند خوب نیستن و باید گرفتشون... وسط پند و اندرز مادرانه هستم که می بینم از بغلم میای پایین، میری تو اتاقت،بعد از لحظه ای با کیف حاویه ناخن گیرت میای بیرون، کیف و میذاری جلوم و اشاره می کنی... دهنم از تعجب باز میشه، یعنی اینقدر بزرگ شدی!!! و با این همه داستان باز هم ناخنهای دست چپ و با آه و ناله می گیریم...
حدود چهارماهی میشه که از زانو بندهایی که موقع چهاردست و پا رفتنات استفاده میکردیم میگذره، امروز از کیف درشون آوردی، دقت می کنم که ببینم می دونی مال چیه... می بینم که میذاری رو زانوات و از من میخوای به پات کنمشون...
خاله منا دو روز پیش جلوت رقص پا می کنه، حسابی دقت می کنی... از اون روز وقتی آهنگ شادی و می شنوی به دست زدنهات و رقصیدنت، پاهاتم با ریتم تکون میدی... ای داد بیداد!!! چه شود؟!
سرت میخوره به میز... میخوری زمین... دستت میمونه لای در کشو... از پشت میخوری زمین... تا میای گریه کنی، یا اولای گریه کردنته... می گم:ابوالفضل مامان بیا بوسش کنم خوب بشه... میای و انگار معجزه میشه... یعنی اینقدر بوس من شفا بخشه؟!
تا حالا هر وقت می گفتم ابوالفضل ناز کن، چک میزدی... تازه ناز کردن یاد گرفتی... البته باید تو مودش باشی...
از کار با عجله، یا گاز گرفتنهات دستم کبود شده... میای اشاره می کنی، می گم اووا شده... به پات که قبلا زخم شده بودی اشاره می کنی...این هم نوعی هم دردیه...
تا می بینی چادر نماز سرم کردم الکی شروع میکنی به گریه، گاهی راست راستکی گریه ت هم می گیره... اینجاست که نماز من یه نیم ساعتی طول می کشه...
حوصلت حسابی سررفته، میگم بیا بریم خونه ی مامان جون... دارم آمادت می کنم، از خوشحالیه زیاد هر چی میگم تکرار می کنی...دد،بابا، ماما، آب... الهی بمیرم که اینقدر اجتماعی هستی... یه سری گفتم ابوالفضل بریم؟ یه دفعه گفتی بریم... خودت هم از تعجب خندت گرفت!!!
رفتی تو اتاقت، می بینم با زحمت فراوان سه چرختو داری در میاری... میگم چیکار می کنی؟ اشاره می کنی که سوارت کنم... یه نیم ساعتی کارم میشه چرخیدن در خانه با سه چرخه...
از تابت فقط موزیک زدنشو دوست داری، حاضر نیستی بیشتر از بیست ثانیه سوارش بشی...
بالاخره آهنگ ای سرزمین من و معرفیه ی کارتن شیرشاه و از سیستم دایی هادی برات آوردم... دیگه راحت شدم... این علاقه رو دایی برات ایجاد کرده... هرچی باشه باید یه سه ماهی سرتو گرم می کرده دیگه...


باهوش من
