ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

باهوش من

1391/7/13 0:51
نویسنده : ندا
287 بازدید
اشتراک گذاری

وسط هال دراز کشیدم و خسته از کار روزمره، می بینم که پسری مشتاق بازی و یادگیری، واسه دوری از عذاب وجدان و نگذروندن وقت به بطالت می گم:ابوالفضل مامان برو کتابت و بیار... باورم نمیشه که بره یه راست سراغ کتاب حمومش، میاره، میگیره جلوم که بخونمش، منم مات این همه داناییش میشم، ورق میزنه... به صفحه ی حموم رفتن شخصیت داستان میرسیم... می گم:ابوالفضل من با بابا میره حموم، آب بازی... با اشتیاق میره به سمت حموم... و من انگشت به دهان...

دیروز با مکافات فراوان تونستم ناخنهای پا و دست راستتو بگیرم... بلال هم خوردی زیرشون سیاه شده... می خوام با زبون خوش بهت بفهمونم که ناخنهای بلند خوب نیستن و باید گرفتشون... وسط پند و اندرز مادرانه هستم که می بینم از بغلم میای پایین، میری تو اتاقت،بعد از لحظه ای با کیف حاویه ناخن گیرت میای بیرون، کیف و میذاری جلوم و اشاره می کنی... دهنم از تعجب باز میشه، یعنی اینقدر بزرگ شدی!!! و با این همه داستان باز هم ناخنهای دست چپ و با آه و ناله می گیریم...

حدود چهارماهی میشه که از زانو بندهایی که موقع چهاردست و پا رفتنات استفاده میکردیم میگذره، امروز از کیف درشون آوردی، دقت می کنم که ببینم می دونی مال چیه... می بینم که میذاری رو زانوات و از من میخوای به پات کنمشون...

خاله منا دو روز پیش جلوت رقص پا می کنه، حسابی دقت می کنی... از اون روز وقتی آهنگ شادی و می شنوی به دست زدنهات و رقصیدنت، پاهاتم با ریتم تکون میدی... ای داد بیداد!!! چه شود؟!

سرت میخوره به میز... میخوری زمین... دستت میمونه لای در کشو... از پشت میخوری زمین... تا میای گریه کنی، یا اولای گریه کردنته... می گم:ابوالفضل مامان بیا بوسش کنم خوب بشه... میای و انگار معجزه میشه... یعنی اینقدر بوس من شفا بخشه؟!

تا حالا هر وقت می گفتم ابوالفضل ناز کن، چک میزدی... تازه ناز کردن یاد گرفتی... البته باید تو مودش باشی...

از کار با عجله، یا گاز گرفتنهات دستم کبود شده... میای اشاره می کنی، می گم اووا شده... به پات که قبلا زخم شده بودی اشاره می کنی...این هم نوعی هم دردیه...

تا می بینی چادر نماز سرم کردم الکی شروع میکنی به گریه، گاهی راست راستکی گریه ت هم می گیره... اینجاست که نماز من یه نیم ساعتی طول می کشه...

حوصلت حسابی سررفته، میگم بیا بریم خونه ی مامان جون... دارم آمادت می کنم، از خوشحالیه زیاد هر چی میگم تکرار می کنی...دد،بابا، ماما، آب... الهی بمیرم که اینقدر اجتماعی هستی... یه سری گفتم ابوالفضل بریم؟ یه دفعه گفتی بریم... خودت هم از تعجب خندت گرفت!!!

رفتی تو اتاقت، می بینم با زحمت فراوان سه چرختو داری در میاری... میگم چیکار می کنی؟ اشاره می کنی که سوارت کنم... یه نیم ساعتی کارم میشه چرخیدن در خانه با سه چرخه...

از تابت فقط موزیک زدنشو دوست داری، حاضر نیستی بیشتر از بیست ثانیه سوارش بشی...

بالاخره آهنگ ای سرزمین من و معرفیه ی کارتن شیرشاه و از سیستم دایی هادی برات آوردم... دیگه راحت شدم... این علاقه رو دایی برات ایجاد کرده... هرچی باشه باید یه سه ماهی سرتو گرم می کرده دیگه...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

مامان آرین
13 مهر 91 1:15
سلام نداجونییییی وابوالفضل جیگررررررررررر .الهی قربون این همه دانایی وکمالاتت عسل چقدر بزرگ شدی هزار ماشالا نانازی واسه من دیگه پارک میری پررررررررو اگه ببینمت که گازت میگیرم عسل.دلم واستون شده یه ذره بخدا مامان ندای نامرد پس کی میای پیش ما پسرم دیگه داره زن میگیره بیا دیگه


سلام خانومی تو که می دونی من تنبلم باید یه قرار مدار ردیف کنی من پایم
مریم خاله
13 مهر 91 21:17
ماششالله
دیگه واقعا بزرگ شدی
دوستت دارم خاله جونم
نمیدونم که چرا اینقده من تو رو دوست دارم جوجه ی من
خدایارت باشه
انشالله که شاهد بزر گ و بزرگتر شدنت باشیم
بای بای خااااااااااله


خاله خوب شد اومدی اینقدر دلم برای این تعریفات تنگ شده بود
آقا وحید شده هووی من خاله
محسن
13 مهر 91 22:32
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست که نیست با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد . . .
محمدحسین عشق جاودان
14 مهر 91 12:39
سلام عزيزم خوبي ابوالفضل عزيزم شما فرشته ها خيلي خيلي دوست داشتني و شکر هستين .ماماني مهربون اين روزهاي قشنگ مبارکت باشه لذت ببر عزيزم پسمل خاله مواظب خودت باش نفس


سلام عزیزم ممنونم گلم
مامان پریسا
14 مهر 91 17:59
ماشالله به اقا ابوالفضل چقد پیشرفت کرده افرین پسر باهوش



ممنونم عزیزم
بابای مهرسا
15 مهر 91 2:28
سلام
شرمنده به خاطر قطع بودن نت نتونستم آپ کنم
باید ببخشید


سلام خواهش می کنم
نسیم-مامان آرتین
15 مهر 91 8:45
آفرین به این پسمل باهوش

ندا جون پسری داره واسه عروسی خالش بدنشو آماده میکنی تا تو جشن سنگ تمام بذاره


دقیقا همینطوره
خیلی بامزه می رقصه
چشم و گوش بچم باز شده
علامه کوچولو
15 مهر 91 20:36
سلام
ماشاءالله به این همه ذکاوت
خدا حفظش کنه


سلام ممنونم
مامان آریام
15 مهر 91 22:39
جیگر طلا...باهوش بلا مامانی هنوز مونده که حسابی تعجب کنی و بعدش هم دلت واسه پسملی ضعف بره


هورااااااااااااااا
نوشين مامان آريا
16 مهر 91 11:31
باديدن كارهاي بچه ها آدم سركيف مي آد پسر دانا


واقعا کیف میده
خدا به هر کی نداره بده ایشاالله
مامان گیسوجون
17 مهر 91 12:51
ماشاا... به این عسل باهوشم
بووسسسسسسس


ممنونم
خاله منای ابوالفضل
19 مهر 91 9:39
خدایا شکرت...
اصلا باورم نمیشه ابوالفضل کوچولومون یعنی انقدر بزرگ شده که خوب دیگه انجام دادن کارها رو می فهمه و براش معنی دارن...
خوشحالم خاله
دوستت دارم


خاله بزرگ شدم خاله
مرد شدم خاله
هیکول شدم خاله
هدیه
1 آبان 91 20:47
ابوالفضل نزدیک یک ماه میشه ندیدمت
خیلی خیلی دلم هم برای تو هم برای مامان ندا و هم برای بابامحسن تنگ شده
لحظه شماری میکنم یک بار فقط یک باره دیگه
ببینمت تا عقده ی این یک ماه رو دربیارم

دوستار همیشگیت هدیه دخترعمو


میام خونتون